اي که بيداري خوابت، فرق چنداني نداره
اي که کندي و شتابت، فرق چنداني نداره
زندگيت همش خياله، آرزوهاي محاله
جلوي تموم کـارات، يه علامت سواله
روز و شب برات يه جوره، انگاري همش تو خوابي
نه نظام و قيد و بندي، نه حسابي نه کتابي
اي که خورشيد توي شهرت، روشني هاشُ فروخته
همه هستي تو سوزونده، گرد روياهاي سوخته
اي ستاره سوخته برخيز، شيشه ي طلسمُ بشکن
بتکون غبار تن رو، قيد و بند جسمُ بشکن
کاري کن که روشني ها، آسمونتُ بگيرن
کاري کن که تيرگي ها، از ميون برن، بميرن

